همسفر

عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست...... تنگ چشمم گر نظر در ساقی کوثر کنم

 
شهید ،شهید است. فرقی نمیکند
نویسنده : حیفاء - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام آقا...

سلام آقا محمدابراهیم...

هنوز هم هستی با من آقا؟؟

یادتان هست! به عشق پیدا کردن یک عکس جدیدتر و بکرتر از شما چندوقت پیش سرکی توی فضای مجازی کشیدم و ...

به ظاهر کمی دور شدم، اما اینطور نیست

                              عاشقم  کن تا بیافتم               عشق کشف اتفاقه

                             وحشت از دوری ندارم                 فاصله یعنی علاقه

آقا محمد ابراهیم ،شما یکی توی هزاران هزار شهیدی که میشناسم ،نیستی...

میدانی!هر کسی جایگاه خودش را دارد. اصلا، هر کدامتان یکجور برایم عزیزید...

یکی تان را به جسارتش میشناسم و یکی را به معرفتش ،یکی را به شوخ طبعی و دیگری را به صبر چندین ساله اش ،یکی را به تحمل سالهای اسارت و بازگشت پلاک و قران جیبی اش و شما را...

شما را به هوشیاری و اعتماد به نفس و ذکاوت و مدیریت بالایت در اولین سالهای جوانی. و در عجبم که چطور میشود یک جوان بی غل و غش شهرستانی و کم سن و سال هدایت یک لشگر عظیم را در سالهای سخت جنگ به دست گیرد!!!

این جز قدرت الهی نیست که در قلبت اطمینان و اراده قرار داده بود

برای من و این روزهایم تو همان شهیدی آقا محمدابراهیم

فرقی نمیکند،حاج محمد ابراهیم همت باشی یا مهدی زین الدین،یا حبیب زیبایی عالم ،یا محمد جواد روزیطلب!

شهید ،شهید است با همه بزرگی اش و با همه تقربش نزد پروردگار

آمدم بگویم اگر برای هم سن و سالانم و حتی برای فرزندان خودت، دیگر راهت ادامه دادنی نیست،مشکل از نشناختن راهت است

نه گذشت زمان چیزی از ارزش شهادت کم میکند و نه رنگ و لعاب و بازیهای زمانه اعتقاد به زندگی برای خدا را کمرنگ.

ادامه راهت اگر چه با شهادت نباشد ،اما برای رسیدن به مفاهیمی که  روزی برایش جان دادی هنوز هم در دوران ما جسارت های تو را میطلبد و همان خلوص نیتی که خودت از آن حرف میزدی

آمدم تا بگویم هنوز هم هستم بر سر عهد و پیمانم

در مرام و مسلک من فراموشی جایی ندارد حاج همت.

 

 


 
 
دلتنگی ندیدنت ،بغض دلتنگی دارد ...
نویسنده : حیفاء - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ فروردین ۱۳٩۱
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

امشب دهمین شب فروردین ماه سال نود و یک، تصمیم گرفتم برای یکبار هم که شده نوشته هایم را بدون پیش نویس تایپ کنم و توی وبلاگم بگذارم

میخواهم ببینم حرفهای دلم تا به کی بی رودربایستی بر صفحه سفید کاغذ مینشینند...!

وقتی عزیزی کنارت هست شاید کمتر قدرش را بدانی ،تا وقتی که سفر دورتان کند و انگاه بیشتر از پیش عزیز بودنش را و همنفس بودنش را درک میکنی !

امسال برایم سال خوبی بود چون برای اولین بار دانستم که قلبم بی بهانه برایت می تپد

کاش سالهای دیگر به این احساس شیرین به چشم خاطراتی بنگرم که گذشتند و مرور زمان تو را برایم به ارمغان آورد...

میدانی ! بعضی بغض ها تلخ نیستند، مثل بغضی که حالا توی گلویم مانده و نفس کشیدنم را سخت میکند

بعضی بغض ها شیرینند، دلتنگی ندیدنت بغض دلتنگی دارد و قطره های اشکی که بر گونه هاست شوق دیدار...

      دریای شور انگیز چشمان تو زیباست             آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست

چقدر حرف دارم برای گفتن و نوشتن اما گاهی سکوت، تو را برایم بیشتر نگه میدارد تا حرفهایی که گفتنشان شاید برایت ناخوشایند باشد

نمیدانم برای داشتنت باید چه کنم !

 


 
 
از میان خاطرات کودکی
نویسنده : حیفاء - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
 

از سالهای اواسط جنگ که در جبهه ماندن های پدر طولانی تر شده بود و مرخصی هایش کوتاه تر و مادرم احساس تنهایی بیشتری میکرد تصمیم گرفتیم برای زندگی به خانه پدربزرگم برویم. آن سالها علی دوساله بود و من چند ماهه ؛جنگ تمام شد و ما همچنان ساکن خانه پدربزرگ بودیم تا اینکه با قرض و وام خانه ای در جنوب شهر شیراز خریدیم اما من و برادرم آنقدر به پدربزرگ و مادربزرگ عادت کرده بودیم که تا مدتهای زیادی هر کدام برای یک هفته مهمان انها میشدیم و, وقتی یکی مان برمیگشت دیگری ساک به دست آماده بود تا مهمان یک هفته پدربزرگ باشد.

سالها گذشت و با زحمات پدرم و به برکت پول حلالی که به خانه می آورد خانه را عوض کردیم و حتی چندسالی برای زندگی به خارج از کشور رفتیم درس و دانشگاه و ازدواج هم مثل بقیه بازیهای زندگی دست و پای مارا برای سرزدن به پدربزرگ و مادربزرگ حسابی بست. آنقدر سعادت از من سلب شده که چند ماهی یکبار آنهم برای ساعتی وقت میکنم بهشان سر بزنم. تا دیروز که بعد از راهپیمایی 22بهمن با وجود همه مشغله های ذهنی و دلتنگی های عمیق قلبی دل به دریا زدم و به یاد بچگیها خودم را مهمان ناخوانده مادربزرگ کردم و وقتی تعارف کردند که ناهار را با آنها باشم بی تعارف پذیرفتم و فارغ از همه غصه هایم همه ی اتاقهای تودرتو و حیاط وسیع با آن حوض بزرگ و آبی و صندوقچه های قدیمی وشمعدانی های عتیقه مادربزرگ را از نظر گذراندم و جانی دوباره گرفتم

بعد از ناهار  از پدربزرگ خواستم برایم از گذشته های دور بگوید. هر چه دورتر,بهتر. و او شروع کرد:

از 90سال پیش.وقتی پدر و مادرش توی شیراز و همین محله ای که هنوز هم در آن زندگی می کنند از شوق روشن شدن لامپ در خانه شان ,در پوست خود نمیگنجیدند

 از وقتی پدربزرگ بیست ساله شد و اما جماعت مسجد حاج رضاو اینکه نزدیک به هفتاد سال است خداوند نظر لطف بر ایشان روا داشته و هنوز هم امام جماعت همین مسجد هستند...

از وقتی ساواک به خاطر تکثیر نوار و اعلامیه های امام به خانه پدر بزرگ ریختند و او را بردند اما به خاطر شلوغی های مردم محله و دامن نزدن به اعتراضات مردم تعهد گرفتند و آزادش کردند. با وجود اینکه پدربزرگ تا آخرین روزهای سقوط رژیم پهلوی دست از مبارزه برنداشت

دیروز غرور سالهای گذشته ام را در پس خاطرات شیرین پدربزرگ با تقوایم و در میان محبت های بیکران مادربزرگ صبور و مقاومم به دست آوردم.


 
 
من لشگرم خداست ،به لشگر چه حاجتست!
نویسنده : حیفاء - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

کعبه  برایم زیباترین نقطه دنیا و بهترین روزهای زندگی ام ،روزهای ماندنم در مکه و مدینه بود.

شاید قلبی که فقط به عشق خدایم میتپید  برایم کافی بود تا خوشی هایم از همه بیشتر باشد و معشوقم خداوند از همه به من نزدیکتر. مثل همین حالا که تنهایم  نمیگذارد تا با همه مشکلاتم یک تنه دست و پنجه نرم کنم.

اما همه چیز مراقبت میخواهد و قلب نیز از این قاعده مستثنی نیست.

نمیدانم انسانیتم تا کجا با من خواهد ماند !

نمیدانم داستان برصیصای عابد تا به کی مثل آینه عبرتم خواهد بود !

کاش فراموشم نشود که برصیصای عابد با سالها ریاضت و بندگی نزد مردم و خداوند صاحب آبرویی شد اما یک شبه ، هوس ،از عرش به فرشش کشاند...

کاش فراموشم نشود که فاصله حر بودن تا خر بودن ، فقط به نقطه ایست...

 


 
 
باز باران با ترانه...
نویسنده : حیفاء - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٠
 

صدای خوردن قطره های باران به پنجره دلنشین ترین صدایی بود که برای نماز صبح امروز بیدارم کرد و به شوق دیدن باران مرا به حیاط خانه کشاند.

لحظه های ناب نزول رحمت الهی و فرصتی دوباره برای دعا کردن و امیدی دوچندان به اجابت...

یادم آمد به سال گذشته و باران گذشته و دعایی که زیر باران کردم , اینکه خداوند لحظه ای مرا به حال خودم وامگذارد،اینکه دستم را همچنان بگیرد و رها نکند

باران همچنان می بارد و من کودکانه تر از همیشه دستهایم را به آسمان میگشایم و می چرخم و می چرخم...

اما شادی و غم آمیخته ای که سالهاست می آزاردم حتی برای لحظه ای راحتم نمیگذارد

حس به آغوش کشیدن تو، حس بوسیدنت، حس زل زدن به چشمهایت و گفتن دوستت دارم، با حس غربتم در این خانه و بی مهری های زنی که ادعای تقوا دارد و فحاشی نقل کلامش شده، همه و همه با هم آمیخته اند.

بگذریم...نمیخواهم امروزهم شیرینی های زندگی ام را فدای تلخی ها کنم

اینبار زیر باران برای تو دعا میکنم، برای تو که چه زیبا در دلم نشسته ای

برای تو که اگر نبودی احساس و عواطفم سالها پیش مرده بود...

شیشه پنجره راباران شست  

 ازدل تنگ من اما ...!!

چه کسی نقش تو را خواهد شست!!

 


 
 
کاش فانوسی دهندم در این ظلمت ...
نویسنده : حیفاء - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩٠
 

سلام                                       

بعد از مدتها بازهم دست به قلم شدم اما چه دست به قلمی!!!

یک ماه همه فکر و ذکرم این بود که اینبار شادتر از قبل بنویسم اما باز هم سردرگمی های این برزخ بی رحم نگذاشت ذهنم لحظه ای از آنچه اینروزها بر من میگذرد فارغ شود

روزگارم به غریقی که همه چیز برایش تمام شده و جسم بی جانش ته آب دستخوش تغییر است، می ماند

روزگارم به گمشده ای که در شب تاریک و در دل کویر از کاروانش جامانده می ماند

این برزخ بی رحم دارد همه وجودم را با خود میبرد، دارد حیفاء را غرق میکند در اقیانوس بیکران دنیا ، کاروانم مرا دارد جا میگذارد در این ظلمات خودخواهی و غرور و من مانده ام تنهای تنها با غمی که نمیرود از خانه ام

مانده ام که چرا این برزخ را غم میدانم اما دلم به این غم راضیست. . .

غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم         به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

چرا دل نمیکنم از این ظلمت و نمیدوم به دنبال کاروانم . چرا چشم دل نمیگشایم تا سپیده صبح بر من لبخند زند

نمیدانم دوست داشتن با من چه کرده ؟

کمتر بگویم ، کمتر بنویسم، مرا چه سود که هر بار از این دوری غم در دلم خانه میکند

فکر کنم اگر این غریق را از آب بگیرند ، دوباره جان گیرد

کاروان که نمی ایستد از راهش،اما فکر کنم اگر فانوسی دهندم این جا مانده در راه لنگان به مقصدش برسد

و فکر کنم اگر دیده بگشایم سپیده صبح هنوز هم برایم لبخند بزند . . .


 
 
 
نویسنده : حیفاء - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
 

سلام

دیشب دوست عزیزی برایم این دو بیت زیبا را فرستاد که خیلی به دلم نشست:

 خسته ام , فردا نگاهت را برایم پست کن

 یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن

 گوشم از آواز غمگین سکوت شب پر است

 لطفا آن لحن صدایت را برایم پست کن...

نمیدانم اگر بروم در خاطر آنهایی که برایم عزیز هستند خواهم ماند یا نه!!!

تا بحال جز مناجات و دلنامه های خودمانی  برایتان چیزی از خودم ننوشتم به قول آقای فردوس  هر که ما رو نشناسه فکر میکنه که افسردگی مزمن داریم و روز و شب در حال غصه خوردنیمافسوس

اما در واقع اینطور نیست شادیهای من بسی بیشتر از غصه هایم است

امیدوارم که خداوند مرگ مرا شهادت در راهش قرار دهد که اینگونه رحمت و عطوفتش را بر من تمام کرده و شاد ترم خواهد کرد.

یا حق


 
 
پر از ایهام !
نویسنده : حیفاء - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳٩٠
 

از حس و حال نوشتن که بگذریم ، می ماند حرفهایی که نگفتنشان بسی بهتر از گفتنشان است.

این روزهای بودنم درمشهد  و در جوار حضرت رضا (ع) همه چیز برایم مهیاست تا سفره دلم را بگشایم نزد مولایم  و در میان همه دعاهایم دعایی که بیشتر به خواهش و التماس شبیه است، اینکه:

                          عماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم است  

                            خدارا در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد

دوست داشتم مرا ببخشد و آرزو دارم که نادانسته و نا شناخته درباره ام قضاوت نکند

خواستم که بر دلش اندازد در روز حساب بی آنکه حرفهایم را بشنود متهم به گستاخی ام نکند

که سخت به رحمت پروردگار و عنایت مولایم چشم دوخته ام . . .

 --------------------------------------------

در گیر و دار غصه و رنجی که میسوزاندم تنها خاطر خوش توست که تسلای روح خسته ام میشود

گاه در اوج سختی ها با همه وجودم صدایت میکنم ، که بند بند وجود منی

وصل برای من همینجاست ، وقتی تو را در کنارم احساس میکنم

آخر مگر بالاتر از این هم لذتی هست که ؛تو را دارم

چشمهایم را نگاه کن ! این من نیستم ، همه تویی...

                                                        قدم به قدم

                                                                    نگاه به نگاه

                                                                                نفس به نفس

                                                                                               همه تویی ...


 
 
← صفحه بعد